تبلیغات 
شعر: دیشب باران قرار با پنجره داشت
دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی
آبدار با پنجره داشت
یکریز
به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک
چک، چک چک... چکار با پنجره داشت؟
خالق
زیبای من
سلام
می
بینی پنجرههای دلمان چه غباری گرفته!
میبینی
فراموش کردن تو چه بر سرمان آورده!
خدایا!
دلهامان
باران رحمت تو را میطلبد. باران شوق و مغفرت!
معبودا!
از
شرم خود و شوق تو در خوف و رجاییم!
کریما!
چه
زیباست با تو چون علی سخن گفتن، آنجا که با «کمیل» سراپا شوق و بیطاقت، فارغ از
هر آداب و ترتیب
«اللهم
انی اسئلک» میگوید.
عادلا!
گناهانی
کردهایم لایق تغییر نعمت!
گناهانی
کردهایم که پردههای عصمت را دریده!
گناهانی
کردهایم که دعاهایمان در زندانشان اسیر شده!
اما
چگونه تو را نخوانیم؟
چگونه؟
هیهات!
ما ذلک الظن بک و لاالمعروف من فضلک!
ما
را ببخشا...
سلطانا!
به
درگاهت آمدهایم...
معتذراً،
نادماً، منکسراً، مستقیلاً، مستغفراً، منیباً، مقراً،مذعناً، معترفا
برای
عذر خواهی، پشیمان از کرده، شکست خورده از راه رفته، به دنبال عفو، خواهان بخشیده
شدن، پوزش
خواه،
توبه کننده، مقر بر بزرگی تو، دل نهاده به مهربانیت و معترف به گناهان خویش
کریما!
ببخشمان
که اینگونه از تو، اینگونه از تو دوریم و دور از توایم!
عزیزا!
شکر...
شکرت
خدای مهربان من!
چه
زیبا کردهای شهرهامان و روستاهامان و ... دلهامان!
چه
بارانی شده آسمان تو...
چشمان
ما!
چه
بوی خوب خاکی میآید این روزها!
چه
زیبا دلهامان خاکی شده!
چه
زیباست دل خاکی که ما را به یاد پاکی میاندازد!
و
«سبحانک» که تو پاکی!
گر
از دوست چشمت بر احسان اوست
تو
در بند خویشی نه در بند دوست
قادرا!
ما
در بندان خویش را برهان!
کمکمان
کن!
در
این زلال زیبای آب، در این آبی بیکران آسمان، در این صافی هوای آب کشیده، خالق
آب، خالق پاکی، خالق نور، خالق حیات را ببینیم!
کمکمان
کن!
این
پاکی را از طبیعت تو به دل خود راه دهیم و از کرده، نادم و پشیمان، دل به معشوق
ازلی و معبود ابدی
ببندیم.
یاریمان
ده!
به
فکر پسرک کفش پاره هم باشیم!
یاریمان
ده!
به
خانههای مسقف خیس هم سری بزنیم!
بیاموزمان!
تا
دست کودک سرماخورده یتیم را گرم کنیم!
بیاموزمان!
تا
قدردان نعمت باشیم!
دانای
دانایان!
داناییمان
ده تا قطره قطره مصرف کنیم و یاد بگیریم که در صرف آب، صرفه جو باشیم!
و
به مؤذن دلهامان بگو تا یادمان بیاورد!